تبليغاتX
شانا - شهلا
 
 
 

همین طور که دراز کشیدم نا خود آگاه به یادش می افتم هر از گاهی فکر و یادش میاد سراغم و جودم رو

پر می کنه از چرا؟... آروم به پهلو غلت می زنم......... خوشگل و جذاب بود تمام مدت دوران ابتدایی با

هم دوست های صمیمی بودیم با اون که بچه بودم اما شرم مانع از اون می شد که از انگشتهای نداشته

دست راستش بپرسم تا اینکه خودش برام تعریف کرد تو دوران کودکی در اثر بی احتیاطی توی چرخ

گوشت انگشتانش چرخ شدن.خوش صحبت بود ومن دوسش داشتم کم کم به خونه هم دبگه می رفتیم

و درس می خوندیم خانواده ای کاملا مذهبی داشت پدرش یک بار یه داستان عجیب برامون تعریف کرد

که هنوز خوب یادمه.به پهلوی دیگه بر میگردم عرق کردم ..... برام تعریف کرده بود که خا له اش جز فعالان

سیاسی بوده و اویل انقلاب تو اوج بگیر بگیر توسط پدرش لو داده میشه و  اعدام می شه ..... می گفت

مادر بزرگم، پدرم رو نفرین کرده که فقط از خدا می خوام دخترت به سن دخترم برسه بعد جوون مرگ

شه تا حال و روز منو بفهمی..بارها و بارها این قضیه رو برام می گفت.دوران راهنمایی و دبیرستان تو یه

مدرسه بودیم ولی تو یه کلاس نبودیم ارتباطمون شده بود در حد یه سلام و علیک و گاهی صحبت و

شوخی....دختر درس خونی بود روز به روز هم جذاب تر و خوشگل تر می شد سال آخر دبیرستان ازش

شنیدم که افسردگی داره و از دارو استفاده میکنه تا اونجایی که من شنیدم  سر کلاس دینی با دبیر

مربوطه بحث می کرد و منکر خدا و امام .......می شد و انشا هایی می نوشت که سر و صدا می کرد با

وجود تذکرات زیاد و عمل نکردن به اونها از مدرسه اخراج شد هنوز یک ماهی از رفتنش به دبیرستان جدید

نگذشته بود که سر کلاس درس یه سیانور می خوره و خودکشی می کنه خبر مثل توپ تو مدرسه

پیچید ...تلخ بود و درد ناک ........چشمام رو می بندم و لحظه مرگش رو مجسم می کنم...چرا؟...برای

تشیع جنازه اش رفتم چند بار هم خانواده اش بازجویی شدند به دلیل اینکه چه طوری سیانور بدست

اورده بود .....از کجا ....از چه راهی.....  توسط چه کسی ....اما کسی پاسخی نداشت.......و دیگر هیچ.

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:33  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM