تبليغاتX
شانا - فاتحه
 
 
 

دو سه روزیه که شایان حال نداره و گلوش درد می کنه همش بهونه می گیره  و لج می کنه وقتی مریض

میشه دوست داشتنی تر به نظر میاد اونقدر قیافه اش مظلوم میشه که نگو و نپرس......امروز یه سوپ

 من در آوردی براش درست کردم هر چی هم دم دستم بود ریختم تو سوپ  از هویج و سیب زمینی و

 عدس گرفته تا شلغم و گوجه و ........بیچاره همش رو خورد صداش هم در نیومد.  با هم رفتیم سینما و

فیلم کنعان رو دیدیم کنار ما چند تا از این دخترای لوس دبیرستانی نشسته بودند که هی مزه می ریختن

و چرت و پرت می گفتن شایان هم می گفت میشه بهشون بگی هیس....منم هر از گاهی یه هیسی

می گفتم ولی کو گوش شنوا ..............

نمی دونم این چه وسواس فکریه که من دارم ؟ هر وقت می خوام برای کسی یه فاتحه بفرستم کل جد و

آبادم به صف میشن و جلو چشمام رژه میرن که من   من   من .......حالا  باید  هی برای تک تکشون

فاتحه بخونم  هنوز برای مادر بزرگه نخونده برادر هرگز ندیده مادر بزرگ بال بال می زنه که منم هستم

هنوز این یکی رو تموم نکرده عمه جان کج کجی نگاه می کنه که منم هستم خلاصه همینطوری هی

به این صفه اضافه می شن تا فک ما پایین بیاد اگه برای یکیشون فاتحه نفرستم  وجدان درد می گیرم

اینا رو گفتم که بگم امروز یه خرمای خیراتی خوردم چیزی حدود ده دقیقه این فک ما داشت تکون

می خورد . 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 22:2  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM