تبليغاتX
شانا
 
 
 

بالاخره باید از یه جایی شروع می شد مگه می شه جلوی درک و شعور و فهم سیاسی ملت رو گرفت ؟

دلت قرص بود که این دفعه به خواسته ات می رسی و اینو باور داشتی .....همه نگاهشون منتظر یه

جرقه بود فقط یه جرقه کوچیک می تونست این جمعیت رو تبدیل به گوله ای از آتیش بکنه و اون جرقه با

کلمه تقلب شکل گرفت پس با بغضی در گلو فریاد بر آوردی   الله اکبر   مرگ بر دیکتاتور   زنده باد ایران آزاد

و چه خوش بینانه فکر کردی به حقت خواهی رسید ...........از آن طرف می شنیدی حق چی؟؟ حق

کی؟؟ و تو دلت پیچ می خورد و کم کم دلهره وجودت را فرا می گرفت  یعنی چی؟......نکنه همه اینها

بازی بود ؟ می خواستی بالا بیاوری  به بازیت گرفته بودند .....و این بار با ترس فریاد بر آوردی مرگ بر

دیکتاتور   ودر مقابل دیگر خبری از لبخند نبود این باطوم و تفنگ بود که رو به جمعیت گرفته بودند و تو گیج

بودی و دلت پیچ می خورد بوی خون دیوانه ات می کرد بقیه می دویدند زیر باران سنگ وتو همچنان گیج

با دهانی نیمه گشوده برای فریادی دیگر............از زد و خورد بی زار بودی....ماندی در خانه ....تلویزیون

مستند پخش می کرد  و تو دلت پیچ می خورد  دلت آن بیرون بود اگر به چهار میخشان بکشند؟؟؟

و شنیدی باید مبارزه کرد .....چطوری ؟ با ساختن یه گورستان جدید؟؟؟

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:56  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM