بالاخره باید از یه جایی شروع می شد مگه می شه جلوی درک و شعور و فهم سیاسی ملت رو گرفت ؟
دلت قرص بود که این دفعه به خواسته ات می رسی و اینو باور داشتی .....همه نگاهشون منتظر یه
جرقه بود فقط یه جرقه کوچیک می تونست این جمعیت رو تبدیل به گوله ای از آتیش بکنه و اون جرقه با
کلمه تقلب شکل گرفت پس با بغضی در گلو فریاد بر آوردی الله اکبر مرگ بر دیکتاتور زنده باد ایران آزاد
و چه خوش بینانه فکر کردی به حقت خواهی رسید ...........از آن طرف می شنیدی حق چی؟؟ حق
کی؟؟ و تو دلت پیچ می خورد و کم کم دلهره وجودت را فرا می گرفت یعنی چی؟......نکنه همه اینها
بازی بود ؟ می خواستی بالا بیاوری به بازیت گرفته بودند .....و این بار با ترس فریاد بر آوردی مرگ بر
دیکتاتور ودر مقابل دیگر خبری از لبخند نبود این باطوم و تفنگ بود که رو به جمعیت گرفته بودند و تو گیج
بودی و دلت پیچ می خورد بوی خون دیوانه ات می کرد بقیه می دویدند زیر باران سنگ وتو همچنان گیج
با دهانی نیمه گشوده برای فریادی دیگر............از زد و خورد بی زار بودی....ماندی در خانه ....تلویزیون
مستند پخش می کرد و تو دلت پیچ می خورد دلت آن بیرون بود اگر به چهار میخشان بکشند؟؟؟
و شنیدی باید مبارزه کرد .....چطوری ؟ با ساختن یه گورستان جدید؟؟؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|