تبليغاتX
شانا
 
 
 

ـــــ تازه گی ها به همه چیز و همه کس مشکوک و بدبینم طوری که برای اثباتشون تو ذهن و تصورم

 حتی دست به چاقو هم می شم گاهی اوقات به قدری ابله می شم که خودم هم وحشت می کنم.....

ــــ گاهی یه بوی عطر، یه بوی آشنا، یه آهنگ ، یه تن صدا، پرتت میکنه به اون روزها به اون سالها .....و  

تو لذت می بری و کیف می کنی از این حس و حالت.

ــــــ پسرک ساعت ده شب به زور خوابید تا صبح راحت از خواب پاشه و بهونه نگیره.....فداش شم صبحی

برام چای دم کرده بود اونقدر پر رنگ بود که به سیاهی می زد کف آشپز خونه هم  از چای خشک پر

شده بود.

ــــــ پنج شنبه ای دو تا دختر رو تو خیابون دیدم که یکیشون قیافه اش رو  شبیه گوسفند مشتی حسن

درست کرده بود یکی دیگه هم شبیه سگ آقای پتی بل. ملت آی بوق می زدن ترافیک شده بود

اساسی.

ـــــ هوس هوبی کردم از اون کاکائو ها که جلدش هم صورتیه .....دبیرستانی که بودم روزی یکی بابام

برام می خرید  ای روزگار...........

 

  نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:59  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM