تبليغاتX
شانا
 
 
از سه و نیم صبح بی خوابی مثل بختک به جونم افتاده که علتش هم درد شدید در ناحیه کمرمه.......

تا حالا سابقه کمر درد نداشتم ولی یه مدتیه که گرفتارشم بعضی وقتها درد طوری تو ستون فقراتم 

می پیچه که نفسم بند میاد هی خودم رو به بی خیالی میزنم ولی انگار این درد تمومی نداره اگر چه

با دکتر رفتن میونه خوبی ندارم ولی شاید صبح رفتم..................

شایان امسال میره کلاس اول و بیست و ششم شهریور اولین روز آشنایی با مدرسه رو تجربه می کنه

و این که رسما وارد جامعه میشه جامعه ای که در اون با چیزهایی مثل خوبیها، ناملایمتها ، اوج گرفتن ها

 و له شدن ها و غیره......آشنا میشه و کم کم میفهمه که دیگه هیچ چیز بازی نیست .دلم می لرزه......

نمی دونم احساسم رو چطوری بیان کنم  احساس خوبی ندارم احساس آدمی رو دارم که باید بچه اش

به زور جامعه پرت شه تو آب و اونجا برای خفه نشدن اونقدر دست و پا بزنه تا چیزی به نام شنا کردن رو

 یاد بگیره .....و آیا پسرک من به درستی شنا کردن رو یاد می گیره؟؟

و روزی هم می رسه که شایان همچین حسی رو برای بچه اش تجربه می کنه........همه چیز مثل برق

می گذره..........

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:35  توسط آنا  | 
 

طی یه احساس کدبانویی که بهم دست داده بود تصمیم به پختن کیک خانگی گرفتم که تا حالا 

تجربه اش رو نداشتم البته یکی دو بار حلوا پختم ولی کیک نه.....تازه این حلوایی رو که میگم یکبارش

به کل خراب شد یکبار دیگه اش هم به نیت مادر بزرگ خدا بیامرزم پختم که بدک نشد ولی شرط 

می بندم مادر بزرگم تو اون دنیا خودش رو تو هفت تا سوراخ قایم کرد تا مبادا کسی بفهمه این حلوا 

به نیت اون بوده تازه فکر کنم بعد اون هم حسابی به تقلا افتاد تا به خواب این و اون بیاد که تو رو خدا 

به آنا بگید دیگه هیچ وقت زحمت حلوا درست کردن برای من رو به خودش نده اگه فقط خرما خیرات

کنه ممنون میشم..........

حالا دور برندارید که ای بابا آنا دست پخت نداره .....به جان خودم دست پختم خوبه . همانطور که وسایل

اولیه کیک رو آماده می کردم از شایان هم خواستم کمکم کنه نمی دونید چقدر ذوق می کرد کلی هم

احساس برش داشته بود که مثلا داره به مامانش کمک می کنه وقتی ظرف کیک رو از ماکروفر بیرون

اوردم کلی ذوق کردیم وووووووووووه چه پفی کرده بود وقتی خوب خنک شد اون رو به برشهای مختلف

بریدم و تو ظرف گذاشتم طعمش هم خوب شده بود....نه خدایی خوب شده بود ولی تا دلتون بخواد

ظرف کثیف کرده بودیم و آشپز خونه هم کلی نا مرتب شده بود کاش یه چوب جادویی بود تا وقتی اون

رو تکون می دادم همه چیز تمییز و مرتب سر جاش قرار می گرفت....... تنبلم نه؟؟

 

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 0:29  توسط آنا  | 
 

بیچاره به پشت افتاده بود..... داشت دست و پا می زد ومن با حرص زیاد، حشره کش را روش خالی

 کردم پیسسسسسسسسسسسسسس ول کن هم نبودم داشتم خفه می شدم به سرفه که

افتادم پنجره را باز کردم هوای تازه لازم بود...... کمی وایسادم تا حالم بهتر شه اه ........از حس اینکه

داشت رو دست و پام مانور می داد بدنم مور مور میشه رفتم بالا سرش عین چوب، خشک شده بود

از شاخکش گرفتم انداختمش تو سوراخ دستشویی و سیفون رو هم کشیدم حقش بود . دیگه بد خواب

شدم حالا مگه خوابم می بره یه سر به شایان زدم چقدر راحت خوابیده بود عصری برام یه سی دی

کارتون گذاشت و اصرار کرد منم ببینم بعد هم با هم رفتیم پارک و یه دو ساعتی تو پارک بودیم بد جوری

هوس سر سره بازی کرده بودم اگه خلوت بود حتما این کار رو می کردم.......می دونم کیف می داد

چرا خوابم نمیاد ؟...........

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 3:57  توسط آنا  | 
 

بالاخره کشتمش......بی حوصلگی رو می گم چند روزیه حالم بهتره یعنی خیلی بهترم مدتی بود چیزی

ننوشته بودم با نوشتن آرامش خاصی بهم دست  می ده و احساس رضایت و سبکی می کنم پاک از

دست این روز مرگی ذله شده بودم در واقع افتضاح شده بودم.....افتضاح......دارم فکر می کنم توی این

مدت زمانی که من با بی حوصلگی دست به گریبان بودم و ول کن ما هم نبود اگه یه دخیل با یه گره کور

به یه امامزاده بسته بودم تا حالا حتما گره اش باز شده بود وا الله بخدا......پس گور پدر هر چی افسردگی

و بی حوصلگی و از این حرفها.......

فرم اطلاعات خانوار رو امروز بردم به یه غاز قولنگی که پشت میز نشسته بود تحویل دادم. احساس

باز پرس کل کشور بهش دست داده بود دوباره تمام اطلاعاتی رو که پر کرده بودم شفاهی ازم پرسید.

شایان هم جدیدا تیله بازی یاد گرفته و کلی با دوستاش از این بازی لذت می بره...........................

 

 

  نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 19:51  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM