پسته بخور غصه نخور غصه بخور پسته نخور ( یه پسته فروش )
این بی حوصلگی لعنتی همچون کش تنبان پا بر جاست و خیال رفتن هم نداره ......همه تو این تعطیلات
جایی رفتند ما تا دوقوز آباد هم نرفتیم..........
پسته خوردن همانا بعد اون دل پیچه شروع شدن و تند تند دستشویی رفتن همانا.........
.......چند وقتیه کلمه منفور بی حوصلگی مثل یه غول بی شاخ و دم سایه به سایه ام حرکت می کنه
و کنه وار از وجودم تغذیه می کنه فکر می کردم اونقدر تو اعتبارم هست که از پسش بر بیام و کله پاش
کنم ولی حتی توان هل دادنش رو هم ندارم....وقتی نمی تونم از این چرخه لعنتی خارج بشم احساس
ضعف و حقارت می کنم..... شایدم تصمیم گرفتم به سنگینی وزن این بی حوصلگی یه هندونه بخرم و
کنار جدول جوی آب اون رو بشکنم و بخورم...............
است لطفا نظم را رعایت کنید و از خانه های خود خارج نشوید ما هم هیچ سر در نمی آوردیم چه
می گویند اصلا به ما چه؟ همین که پیاز داغمان نسوزد هنر کرده ایم در همین افکار بودیم که زنگ
خانه مان را به صدا در آوردند گوشی آیفون را که بر داشتیم با توضیحات داده شده همانجا خشکمان
زد ....این چرندیات چیست که می گویند ؟؟ در را که باز کردیم یک لشکر به داخل سرازیر شدند ماشالله
چقدر هیکلی بودند ما هم اتوماتیک وار فقط توانستیم دستمال سوخته کنار گاز را برداریم و روی سرمان
بکشیم تا موهایمان پوشیده بماند. یک نفر طومار به دست با احترام جلو آمد و شروع به خواندن کرد....
متن آن بیشتر به یک شوخی زشت و خنده دار شباهت داشت ولی خوب واقعیت داشت در آن طومار
ذکر شده بود که به دلایل جا به جایی خیلی از چیزها و تقی به توق خوردن بعضی از چیزها : زین پس
آنا، ملکه ایران زمین خواهد بود ( دوستان وبلاگی لطفا حسادت را کنار بگذارید اکنون وقت اتحاد و
همبستگی می باشد )هنوز از بهت خارج نشده بودیم که ما را با گارد مخصوص و احترام فراوان سوار
بر ماشین آخرین سیستم نیست در جهان نموده وبا تشریفات کامل به قصر بردند از آنجایی که جنبه
بالایی داریم زود از بهت و بحران بیرون آمدیم و با خودمان گفتیم الان بهترین فرصت برای خدمت به کشور
عزیزمان می باشد پس لباس فوق العاده شیکی پوشیدیم و در تالار بزرگ قصر جلوی هزاران عکاس و
خبرنگار داخلی و خارجی ، خیلی جدی و لبخند بر لب گفتیم مدل پیشنهادی ما برای حکومت ، مبتنی بر
مردم سالاری می باشد تیک تیک تیک تیک عکس می گرفتند اگر چه چشمهایمان با نور فلاش داشت
از حدقه در می آمد ولی همچنان لبخند بر لب ایستاده و وقار خود را حفظ کرده بودیم . بلافاصله دستور
دادیم با هزینه کمی در تمام شهرها کاروان شادی راه بیاندازند تا روحیه مردم شاد شود و به آنها بگویند
زین پس زندگی همینطور خواهد بود......فردا صبح که می خواستند ما را به دفتر کارمان بیرون از قصر
ببرند شادی و پایکوبی مردم را دیدیم و نیز یک تیم مجرب دیگر را راهی کردیم تا در تلویزیون و رادیو
با آموزشهای تخصصی خود ،جنبه و ظرفیت مردم را بالا ببرند تا خدای نا کرده مبادا خود را در این
شادی های ادامه دار خفه کنند ........در دفتر کار مان هنوز در صندلی جا نگرفته بودیم که گفتند ملکه
در مورد رایزنی با اوباما چه دستوری می دهند؟؟درست است تا دیروز در آشپزخانه مان ترشی کلم
درست می کردیم ولی خوب چیزهایی هم سرمان می شود بنابراین زود عصبانی شدیم و فریاد بر
آوردیم تا حساب کار دستشان بیایند و با اقتدار کامل گفتیم فعلا اوضاع داخلی کشور بیش از هر
مسئله دیگری مهم هست فعلا به اندازه تمام ماسه های ساحل دریای خزر بحران در پیش رو داریم تا
ما بخواهیم این بحرانها را از سر بگذرانیم باید شاهد یک خورشید گرفتگی کامل دیگر باشیم ( تازه اگر
عمرمان کفاف بدهد) بنا براین سریع خودمان تمام وزیران کار آمد را ( از دوستان وبلاگی ) انتخاب کردیم
و دستورات لازم را برای رفاه و اسایش مردم عزیز ابلاغ کردیم و ۱۰۰ میلیارد ۱۰۰ میلیارد اعتبار دادیم تا
کارها هر چه سریع تر انجام شود . طبق آمار کارشناسان : تازه یک صدم ریه های مردم باز شده بود که
گروهی از خدا بیخبر با تجهیزات کامل وارد قصر شدند و سر ملکه آنا را از بدن جدا کردند ........خدا ازشان
نگذرد که ملکه آنا فقط وفقط داشتند طبق مردم سالاری پیش می رفتند.........
دوران پر بار حکومت ۳ روزه ملکه آنا بقدری کم بود که حتی مورخان هم زحمت ثبت آن را به خود راه
نخواهند داد........
دیشب از بس آهنگ شیدا شیدای شهرام ناظری رو گوش کردم خود، خود شیدا شده بودم.........صبح
هم با صدای سوزناکی که به گوشم خورد از خواب بیدار شدم یه گدا بلند گو به دست ( از اون بلندگو
هایی که وانتی ها دستشون میگیرن و میگن هندوانه....خربوزه....) داشت روضه می خوند اگه بدونید
چقدر با سوز و گداز می خوند فکر می کرد حنجره طلایی داره و کوتاه بیا هم نبود بیچاره حقش رو خورده
بودند وگرنه الان باید تو تالار بزرگ کشور کنسرت اجرا می کرد. اه ...اه....دل و روده ام داشت بالا می اومد
یاد قاری قبرستون افتادم.........اول صبحی که با حس و حال قبرستونی از خواب بیدار شی تا شب دیگه
فاتحه ات خونده ست........بعدشم با شایان رفتیم تا از سوپر مارکت یه مقدار خرت و پرت بخرم وقتی
خریدم تموم شد شایان طبق معمول رانی هلو می خواست منم هر چی تو یخچال نگاه کردم اثری از
رانی هلو نبود بعد با انگشت به قوطی دلستر لیموئی اشاره کردم گفتم مامان از اینا می خوری؟؟ شایان
هم با صدای بلند و خیلی عادی گفت، نه مامان من ویسکی نمی خورم !!!!!! فروشنده چشماش گرد
شده بود گفت نه عمو جان ما اینجا فقط نوشیدنی های مجاز داریم.....منو میگی؟؟؟ دوست داشتم
همونجا سرم رو تو ظرف خیار شورها کنم.....وقتی اومدیم بیرون بهش گفتم ننه ت ویسکی خوره؟؟
بابات ویسکی خوره؟؟ ......این چه حرفی بود زدی؟؟ اونم گفت خوب مگه چیه دایی از اینا می خوره....
مگه بده؟؟؟.......منم رفتم بالای منبر تا می تونستم براش توضیح دادم فقط از اون بلند گوهای شیپوری
کم داشتم .
خدا رو شکر انگار برق قطع نشد، خوب من باید برم کلی کار دارم .........ببینم تا شب فاتحه ام
خونده ست یا نه؟؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|