حس نوشتنم نمیاد....اصلا استعداد آدم رو کور می کنند.....اونوقت میگن چرا فرار مغز ها از کشور زیاده؟؟
خدایی اگه منم بذارم برم ......مملکت فلج نمیشه ؟حالا هی برق ها رو قطع کنید ....................
تا حالا به عظمت دیوار چین و تخت جمشید فکر کردین؟؟...ربط بودنش رو خدمتتون عرض می کنم:ببینید
هر دو کشور فعلا در چه جایگاهی هستن؟؟...از جوراب و شورت گرفته تا سیفون توالت.....حتی چراغ
قوه ای که موقع خاموشی برای پیدا کردن کبریت یا فندک بدست می گیری....همه و همه مدین چاینا
شده ........اونوقت کشورمون در پی اثبات حق مسلم ما از انرژی هسته ای به قطع برق چندین ساعته
در روز تنزل پیدا کرده.........به نظر شما نباید الان سیفون توالت رو کشید؟!!!....
مسافرت رفتند شاید تا اواسط مرداد ماه بر گردند همه جا رو خاک گرفته بود یک کم گرد گیری کردم .....
دوست دارم هر وقت اونجا میرم اونا رو هم ببینم.......مثل همیشه مامان پر انرژی و پر سر و صدا و در حال
تمییزی و تمییزی وتمییزی.....انگار هیچ وقت ،هیچ چیز تمییز نیست....به قول بابا کم کم تمام وسایل
خونه دارن محو میشن....بابا هم که طبق معمول لم داده رو مبل وداره کانالهای سیاسی رو بالا و پایین
میکنه....حوصله موندن نداشتم.........رفتم به یه پاساژ تا برای شایان یکی دو دست لباس تو خونه بخرم
وارد مغازه که شدم احساس کردم فروشنده کلافه ست....یه خانوم وآقا و یک پسر بچه هم اونجا بودند
سر و وضع پسر بچه خیلی نا مرتب و کثیف بود....داشت ویترین رو از جا می کند اونوقت باباهه داشت
ناخن هاشو می جوید مامانه هم در کمال آرامش و خونسردی داشت لباس انتخاب می کرد....پسره
کلی برای فروشنده شکلک در اورد و شروع به تف کردن کرد باباهه غیرتی شد دو تا پس گردنی بهش زد
اگر استعداد بچه رو کور نکنندو همین طوری به شکوفایی خودش ادامه بده در آینده در مملکت عزیزمون
شاهد یه چنگیز خان مغول خواهیم بود.......تو همون پاساژ یه کتاب فروشی توجه ام رو جلب کرد
با یه حساب سر انگشتی موجودی تو کیفم رو چک کردم دیدم شاید دو ،سه تا کتاب بتونم بخرم از پشت
ویترین یه نگاه به کتابها انداختم، یهو وا رفتم.......تقویت قوای جنسی......آنچه زن وشوهر های جوان باید
بدانند.......راز همسر داری.......نامه های عاشقانه......مردان مریخی زنان ونوسی ( شایدم بر عکس)
خلاصه هر چی بود تو همین مایه ها بود........ دروغ چرا؟؟ کتاب خاطرات فرح پهلوی هم بینشون بود
بیچاره اگه بفهمه خودش رو از هستی ساقط میکنه......از همونجا یه نگاه به توی مغازه انداختم دیدم
بله.....یه پسر جوانی نشسته و داره لبخند میزنه....به من نه ها......به اون قلبهای پارچه ای قرمز که تو
قفسه کتاب گذاشته بود....از خیر رفتن به توی مغازه گذشتم.........
به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند،یکی فریاد می زد که
(( این گناه ست! )) دیگری میگفت (( عین تقوی ست)) خلیل جبران
خیلی کم پیش میاد من خواب ببینم و یادم بمونه ..... همین که بیدار می شم چیزی رو بخاطر نمیارم
برای همین خوابهایی که به خاطرم موندن شاید از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نکنه.....چند شب
پیش خوابی رو دیدم که جزء همون تعداد انگشتان دست محسوب میشه......تمام صحنه ها با ذکر
جزئیات یادم مونده.....خواب دیدم وسط یه باغ بزرگ و قشنگ که پر از گل و گیاه و نهر آب بود یه سفره
بزرگ پهن کردن و دور تا دور اون هم آدم نشسته، بعد خودم رو دیدم که زیر بغل یه پیرمرد رو گرفتم ودارم
میارمش سر سفره حالا من چکاره بودم خودم هم نفهمیدم !!! شاید کلفتی ، کنیزی، چیزی بودم وقتی
اون آقا پیره سر سفره رسید همه به احترامش از جاشون بلند شدن از طرز لباس پوشیدنش مشخص بود
آدم مایه داریه....وقتی نشست همه نشستند و مشغول غذا خوردن شدن....نمی دونم چه مرگم شد
بدون اینکه چیزی بخورم گفتم من باید برم...فقط آقا پیره گفت بعد از غذا برو که منم قبول نکردم و با صدای
بلند خداحافظی کردم هیچ کس محلم نذاشت تا چه برسه به اینکه بخوان جوابم رو بدن...هنوز دور نشده
بودم که پیر مرده صدام کرد فقط یادم نمیاد چی صدام کرد(( اسمم رو صدا کرد؟!! بهم کنیز گفت؟!! یا های
گفت؟!! )) از جاش بلند شد و یک کیف قهوه ای کوچیک بهم داد ایندفعه همه داشتند با حرص نگاهم
می کردن......خلاصه با تحکم می گفت که این مال توست...منم اون رو گرفتم و اومدم بیرون.....وقتی
زیپش رو باز کردم توش پر از سکه های ۲۵ تومنی و ۵۰ تومنی بود وقتی خوب نگاه کردم بینشون ۲۰ تا
سکه قدیمی ( مثلا مال ۵۰۰، ۶۰۰ سال پیش) بود داشتم بال در می اوردم شروع کردم به نقشه کشیدن
اینکه چطوری آبشون کنم و تبدیل به پولشون کنم؟؟؟ و از نگاه کردن به طرح روی سکه ها لذت می بردم
فکر کنم خوشحالی زیاد باعث شد از خواب بیدار بشم.......حالا دارم فکر میکنم اگه بیدار نمیشدم
با اون پول چه چیزها که نی خریدم با این تفاوت که فرشته میگفت خرج کردنش گناه ....شیطونه میگفت
عین تقوی ست و من مطمئنم خرجش می کردم........
سی لا سل لا...سی سی سی...سل لا لا...سی لا سل...یهو دیدم از رو تختم دارم می افتم.....
رو تخت دراز کشیده بودم وبه تمرین فلوت شایان گوش می کردم سعی می کرد آروم بزنه و در اتاقش
رو هم بسته بود ولی با هر نتی که می زد انگار رو مخم راه می رفت با هر اشتباه کوچیکی دوباره تکرار
می کرد وقتی اشتباه می زد از فلوت صدای بز بیرون می اومد. دوباره سی لا سل لا ...سی سی سی
ای کوفت درد مرگ ...امروز مربی موسیقی بهش گفت ازت راضی نیستم باید خیلی تمرین کنی ....
اونم حالا مثبت شده داره تمرین می کنه....آهان داره درست میزنه....آفرین....
آستانه صبر و تحملم تا درجه منفی نزول پیدا کرده حوصله خودم رو هم ندارم امروز تو خیابون بد جوری
زمین خوردم....یه خانوم هم به فاصله دو سه قدمی من وایساده بود و نگاه میکرد عمدا خیلی آروم و
با تاخیر از روی زمین بلند شدم...خانومه بازم داشت هاج و واج نگاه میکرد شاید باید ازش معذرت
می خواستم که زمین خوردم!! دیوانه...... لا لا لا سی سی سی بازم صدای بز....خدایا چرا
صداشو خفه نمی کنه؟؟ فکر کنم با انگشتاش سوراخ فلوت رو خوب نمی پوشونه که همچین صدایی
ازش بیرون میاد.....بلند شدم خودم رو تو آ یینه نگاه کردم ...بی روح، بی روح....به سفیدی گچ......
یه رژ لب قرمز برداشتم ، پر رنگ رو لبم کشیدم از همون رژ لب رو گونه هام هم مالیدم ...پر رنگ پر رنگ
یه سایه آبی خفن هم پشت چشم هام کشیدم عین دلقک، غمگین و خنده دار.......رفتم پیش شایان
تا چشمش بهم خورد خندید ....منم خندیدم بلند و بلند تر.....حالا با هم می خندیدیم ............
ای بینا ای قادر ای آگاه کمکم کن.........کمکم کن.......کمکم کن.......
کامپیوتر بشینم کلی مطلب داشتم که در موردشون بگم تا اومدم تمرکز کنم و تایپ کنم همه کلاغ پر
شدن.....ذهنم خالی شد همین طوری پیش بره به آلزایمر گرفتنم شک نکنید.....حالا خوبه کنفرانس
نداشتم وگرنه آبرو ریزی می شد ......اصلا فرض کن ازت خواهش کنن یه کنفرانس تخصصی برای
کله گنده های اداره جات دولتی بدی روز موعود هم کلی خانوم و آقای کله گنده با سرویس اداره تشریف
بیارن برای سخنرانی جنابعالی....تو هم یهو جو گیر بشی و مغزت قفل کنه که اون هم دو حالت داره:
یکی اینکه بعد از چند ثانیه قفل مغزت باز میشه ولی از اصل مطلب چند خط در میون یادت میاد که در
این صورت اگه خیلی زرنگ باشی واز هوش سر شاری برخوردار باشی به ازای هر یه خطی که یادت
میاد بینش چند خطی هم آسمون و ریسمون می بافی که نتیجه اش انشاالله یک فرش دستبافت
۱۶۰۰ شانه اصیل ایرانی با نقش و نگار به یاد ماندنی خواهد شد . دوم اینکه قفل مغزت اصلا باز نشه
یعنی هیچ مطلبی رو به خاطر نیاری..... که مراجع بزرگ به این حالت مصیبت عظمی میگن.پس باید
از تبصره استفاده کنی می تونی نقش بازی کنی بگی حضار محترم متاسفانه شخص کنفرانس دهنده
بین راه تصادف کرده...........اگه دیدی هیچ تکونی نخوردند که تکون هم نمی خورند (برن اداره چیکار
کنن؟؟؟بالاخره باید وقت بگذره حالا چه اونجا چه اینجا ) فوری یه نگاه به تقویم بنداز ببین ۳روز دیگه
یا هفته دیگه یا نهایتش یه ماه دیگه تولدی......شهادتی .....تعطیل رسمی....چیزی اگه هست در
وصف همون کنفرانس بده اگه شهادت باشه که چه بهتر ....بگو چراغهای سالن رو خاموش کنن
اونوقت هر چی دل تنگت می خواد بگو و ضجه بزن....ایمان داشته باش وقتی که چراغها روشن بشه
نصف بیشتر حضار با انگشت در بینی ارتباط لازم رو برقرار کردن.....باز اگه این کاره نبودی از سیبیل گرفته
تا کمربند و کفش........یکی رو به سلیقه خودت انتخاب کن و توضیح بده.چشم بهم بزنی می بینی
ساعت دوازده شده و سرویس دم در منتظر حضار محترمه.....خوب اونها هم که بهرحال یه کنفرانس رو
گوش کردند و متفکرانه باید برن ناهاری و نمازی و کارت خروج.......یا نمازی و ناهاری و کارت خروج......
شاید حق ماموریت هم بگیرن ......به همین سادگی.
الکی الکی یه پست شد......
دادم وحالا بعد از گذشت چندین ماه از این مسئله چیزی مثل بغض راه گلوم رو بسته .....فکر کن بعد از
هفت سال و بعد از شناخته شدنت به عنوان نفر دوم در قسمت کاری خودت ...یهو همه چیز رو ببوسی
و بذاری کنار....این یعنی مرگ ....مرگ در استقلال مالی و فردی و هر چی که اسمش رو می ذارین.
نمی دونم چی رو می خواستم ثابت کنم !!!! اینکه مادر خوبی هستم و به فکر شایانم؟؟؟ اینکه خسته
شده بودم ؟؟؟ اینکه از باند بازی و پاچه خواری تو سیستم خصوصی رنج میبردم و درمونده شده بودم؟؟؟
آره همه اینا بود ولی بیشتر که فکر می کنم می بینم شایان علت اصلی اون بود هر چی دو دو تا کردم
هر چی بررسی کردم وتلاش کردم دیدم یه راه بیشتر ندارم و اونم استعفاء ست...باید وقت بیشتری
براش می ذاشتم ولی با اون کاری که من داشتم وبا اون شیفت کاری اصلا نمی شد.....اگه هم می شد
توانی برام نمی موند ..........برای همین همیشه عذاب وجدان داشتم و دلم براش می سوخت که از
بچگی آواره این مهد و اون مهد بود.....در صورتی که هیچ نیاز ی از نظر مالی به کار کردن من نبود.....
وقتی مجرد بودم مسلمه که درک درستی از مادر بودن نداشتم و بعد از ازدواج و باردار شدنم هم حس
مبهمی از مادر بودن داشتم فقط می دیدم که روز به روز به حجم شکمم اضافه می شه .....واین که
می گن در دوران بارداری با جنین تو شکمتون حرف بزنید و ارتباط عاطفی برقرار کنید چرنده .....انگار
به شما بگن با دل و روده تون حرف بزنید و ارتباط عاطفی بر قرار کنید .....من که هیچ وقت نتونستم
دیگران رو نمی دونم؟؟؟ برای اینکه به نظر من حس مادری بعد از به دنیا اومدن بچه و با گذشت
زمان در آدم بوجود میاد و کامل میشه موقعی که بعد از به هوش اومدنم شایان رو تو بغلم گذاشتن
برام مثل یه تیکه گوشت بود ....هیچ حسی نداشتم مثل اینکه به من یه کادو دادن و گفتن این مال
توئه....ولی کم کم..... لحظه به لحظه....روز به روز.... وابستگی و محبت من به اون بیشتر و بیشتر
می شد و چیزی در من به صورت نا خودآگاه رشد می کرد .....اون حس مسئولیت و از خود گذشتگی
بود .این که من شایان رو دوست دارم هیچ شکی نیست اینکه هر کاری از دستم بر بیاد براش می کنم
تردیدی نیست و اینکه هر کی بخواد بهش آسیبی برسونه دمار از روزگارش در میارم بحثی نیست...
ولی رشد از خود گذشتگی در من ........چیزی بود که اون اوایل خیلی برام سخت بود و من رو تا حد
جنون پیش می برد...طوری که ساعتها به این فکر می کردم که ای کاش هر گز بچه ای نداشتم و دوست
داشتم سر به نیستش کنم ......ولی خوب واقعیت چیز دیگه ای بود .......من بچه داشتم و مادر بودم
کم کم یاد گرفتم و پذیرفتم که در مادر بودن یه چیزی هست.... اون اینه که یا خودت فدا شی یا بچه رو
فدای خودت کنی .....اون دیگه به طرز فکرت و درجه خود خواهیت بستگی داره......
.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|