تبليغاتX
شانا
 
 
یه چند روزی سحر و مادرش مهمانم بودن.....بعد از رفتنشون یک ساعته همه جا رو تمییز کردم

و برق انداختم، با هاشون راحت بودم چون در کل آدمهای راحتی هستن از آدمهای چاپلوس و

چاخان متنفرم......هیچ وقت بلد نبودم و نیستم چاپلوس باشم حتی برای یک دقیقه......

یه دوش جانانه گرفتم، وقتی آب با فشار به سر و صورتم می خوره احساس لذت و خوبی بهم

دست میده اونقدر که دوست دارم ساعتها به همون حالت باقی بمونم......

کلی با شایان کلنجار رفتم تا بخوابه.....معمولا ساعت ۹ شب می خوابه ولی چند روزیه که

برنامه خوابش بهم ریخته......موقع خواب ازم پرسید اگه کسی بمیره ومن قلبش رو در بیارم

خدا ناراحت میشه؟؟؟؟ گفتم بله و این کار گناه داره......گفت چرا ؟؟؟مرده که چیزی رو

 نمی فهمه؟؟؟  بهش گفتم حالا تو قلب می خوای چیکار؟؟....گفت آخه دوست دارم یه قلب

واقعی برای خودم داشته باشم و باهاش بازی کنم...... بهش گفتم ولی اون قلبه می گنده

و بوی بدی می گیره .....گفت عیبی نداره بهش عطر می زنم....گفتم پر از کرم میشه.....

گفت عیبی نداره بهش مسواک میزنم...........

خلاصه کلی باهام کل کل کرد تا خوابش برد ولی چرا از این سوالها می پرسه؟؟؟کمی برای

اون که شش و نیم ساله ست عجیب نیست؟؟؟

با خوابیدنش همه جا ساکت و آروم شد....فعلا به این آرامش و تنهایی نیاز دارم .تنهایی رو

بیش از هر چیزی دوست دارم چون دیگه وقتم و فکرم مال خود خودمه............

.

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:43  توسط آنا  | 
بابا همیشه می گوید دروغگو دشمن خداست و من غلط کنم اگر بخواهم دروغ بگویم و دشمن

خدا شوم اما آن روز که اصغر آقا برای شارژ ساختمان در زدند بابا گفتند بفر مائید یه فنجان قهوه!!

یک چشمم کور شود اگر ما اصلا فنجان داشته باشیم تا چه رسد به قهوه!!!

بابا همیشه می گوید تو در آینده فرد بزرگی خواهی شد!! شایدم رئیس جمهور......واین را از خطوط

کف دستهایم فهمیده است یک چشم دیگرم نیز کور شود اگر کف دستانم اصلا خطوطی داشته باشند

شما حساب کن من منگول بخواهم.....پناه بر خدا....چه حرفها....

بابا همیشه می گوید خدایا ترا شاکریم که حداقل آب و برق و نان داریم.....لال شوم اگر ما در سفره

مدل باغ وحشی مان که جهیزه مادر جانمان است تکه ای نان و در خانه تاریکمان برق و در استخرمان

( سینک ظرف شویی مان) یک قطره آب داشته باشیم......

بابا همیشه می گوید چشمهایت را ببند وآهنگ خوش زندگی را با تمام وجودت گوش کن .....کر شوم

اگر من اصلا صدایی بشنوم.....

بابا همیشه می گوید دستهایت را برای در آغوش کشیدن دیگران باز بگذار...... دستهایم  قطع شوند

اگر من کسی را در آغوش گیرم ......

بابا همیشه می گوید روی پاهای خودت بایست و متکی به خودت باش.......واین بار پاهایم چلاق

شوند اگر من توان ایستادن را داشته باشم.......

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط آنا  | 
تمام روز با بی حوصلگی کشداری گذشت نمی تونستم تمرکز کنم انگار مغزم قفل کرده بود

تمام افکارم درهم و برهم بود بی خود داشتم دست و پا می زدم چقدر از این حس و حال

متنفرم ولی انگار روز به روز منو بیشتر تو خودش می بره و حل میکنه....رفتم یه دوش گرفتم

برای خودم قهوه درست کردم یه آرایش ملایم....یه آهنگ ملایم.......لم دادم رو مبل.....حالم

بهتر شده بود آره کمی سر حال تر شدم.......

بچه یکی از آشناهامون دو تا جوجه به شایان داده تا یک روز براش امانت نگه داره........

اونم حسابی سرگرم شده .چقدر قشنگ باهاشون حرف می زنه .....داشت می گفت

زیاد جیک جیک نکنید اگه مامانم عصبانی بشه خیلی بنجنس (بد جنس) میشه ......

داشتم تلویزیون نگاه می کردم که دو تا جوجه رو گذاشت رو پاهام که مامان ببین چقدر نازن...

آخی....الهی.....همین طوری که قربون صدقه شون میرفت یکیشون  کثیف کاری کرد شایان

هم هل کرده بود تند تند می گفت مامان ببخشش ....ببخشش ....بیچاره مامان نداره

تا من عکس العمل نشون بدم زود هر دو تا رو برداشت و فرار کرد . می گفت بی شعور پی پی رو

تو دستشوئی می کنن نه تو پای مامانم.......خنده ام گرفته بود از این که جوجه هم باید می رید

تو حس و حال ما....... خدایا بچگی چه عالمی داره......

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:35  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM