تبليغاتX
شانا
 
 
از صبح یه حس عجیبی تو ناحیه شکمم دارم یه چیزی مثل حباب از این طرف شکمم به اون

طرف شکمم میره...بعد خنده ام می گیره یه چیزی تو مایه های قلقلک ، با این تفاوت که این

قلقلک از درونه.....نمی دونم شایدم از هندونه ایی  که خوردم....بهر حال هر چی که هست

منو یاد مینا انداخت و اما مینا.....

یادمه یک دوره عملی روان درمانی در یکی از بیمارستان های روانی داشتیم مینا یک خانوم

خیلی خوشگل آبادانی بود که شوهرش با هزار زحمت و دوز و کلک  اونو اورده بود تا بستری

کنه( البته با نامه پزشک معالج )  ....استادمون گفت بچه ها بریم با این خانوم صحبت کنیم

تا بفهمیم مشکلش چیه؟؟خود مینا لام تا کام حرف نزد ولی شوهرش گفت من مینا رو خیلی

دوست دارم ...ما عاشق هم بودیم که ازدواج کردیم...ولی چند وقتیه که مینا کارهای عجیب و

غریب میکنه ...مثلا الکی می خنده و می زنه رو شکمش می گه آهای...... قلقلکم ندید.

یا موقعی که میرم خونه می بینم یه قابلمه بزرگ بار گذاشته....می گم این چیه؟؟میگه خوب

دارم برای بچه هام غذا درست می کنم.....در صورتی که ما بچه نداریم....حالا کاش  خانوم

بچه هاش آدم بودند....میگه من ۶ تا گربه می خوام به دنیا بیارم و همش هم صدای میو میو

در میاره......اگه مادرم اینا بفهمند آبرویی واسم نمی مونه....جالب این جاست مینا وقتی به

حرفهای شوهرش گوش می داد بلند بلند می خندید.....باور کنید هممون رو فیلم کرده بود

البته این نظر شخصی خودم بود .....حالا شوهرش با گفتن این همه علائم روان پریشی

از خانومش تازه به استادمون می گفت : خانوم می ترسم خدای نکرده مینا دیوونه شده

باشه!!!!!پناه برخدا دیوونه که شاخ و دم نداره......بعد از گفتن تمام حرفها  بالاخره مینا خانوم

زبون باز کردن و به استاد گرام گفتند حالا که فهمیدید قضیه چیه همتون برید گم شید

 

  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  توسط آنا  | 
تا حالا دیدید کسانی رو که ادعای فضل و کمال و ادب و هنر و ...........می کنند وقتی نطقشون

باز میشه دیگه خفه کردنشون کار حضرت فیله..........

جالب این جاست که فکر می کنند حر فشون وحی نازل شده و سند منگوله داره.......و جالب تر

اینکه بعضی ها هم عین این مسخ شده ها تا کلمه آخرش هستند......

ای بابا بیا پایین یه چرخ دستی بگیر دستت داد بزن دمپایی پاره .....پلاستیک کهنه خریداریم....

تو رو چه به این حر فها......

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط آنا  | 
باشگاه ورزشی خانومها تو رشته های ژیمناستیک و کاراته پسرهای زیر ۷ سال رو هم ثبت نام

می کردند من هم اسم شایان رو نوشتم الان یکماهی می شه که کلاس کاراته می ره .اینجوری

خیالم راحته ...با خودم می برم و همونجا منتظر می مونم تا کلاسش تموم شه بعد با هم

بر می گردیم. توی این رشته ۲تا پسر و۲تا دختر همسن شایان هستند بقیه بالای ۲۰ سالند....

یکی از این کاراته کارا خانومیه که خیلی غلیظ آرایش می کنه فکر کنم قبل از اومدن یه دو ساعتی

وقتش رو جلوی آینه میگذرونه.......اون روز شایان بهم گفت مامان نمی دونم چرا هر وقت لبهای

این خانوم رو می بینم هوس پیراشکی می کنم؟؟؟...من :

خوبه تو رشته شنا پسرهای زیر ۷ سال رو ثبت نام نکردند....وگرنه این نیم وجبی چه هوسها

که نمی کرد....

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:10  توسط آنا  | 
گاهی اوقات فکر شکستن چیزی تمام وجودم رو پر می کنه حتی اگه بخوام بابتش بهای گزافی

رو بپردازم...............

دوست دارم یه باد بادک بزرگ داشته باشم و اون رو آسوده از هر اما و اگری هر جا که دلم خواست

به پرواز در بیارم......... 

گاهی دوست دارم اونقدر بخوابم تا بمیرم.........

گاهی دلم می خواد به یه سفر دوری برم و همونجا گم شم.........

گاهی فکر تنهایی تو پیری عذابم می ده.....

چی می شد می تونستم با یک قلم مو ابرها رو رنگی کنم؟؟؟.......

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  توسط آنا  | 
یادم می یاد تو دوران دانشجوئی ، ما سه نفر بودیم که طبقه پائین یه خونه ای رو اجاره کرده بودیم

صاحب خونمون یه خانومی بود که همه بچه هاش ازدواج کرده بودند و تنها زندگی می کرد و شوهرش

هم سالها پیش فوت کرده بود.......این حاج خانوم خیلی مومن و مذهبی بود.....یه روز ما سه نفر

 مشغول ورق بازی بودیم....از بس ورق بازی میکردیم ....انواع واقسام بازی با ورق و انواع فال ورق رو

بلد بودیم.....همانطور که داشتیم بازی میکردیم یهو یک هزار پای خیلی بزرگ وچندش آور رو دیدیم

که داشت از شلوار مهناز بالا میرفت.....من تا به حال همچین هزار پائی رو ندیدم....کسایی که تو

مناطق گرمسیری زندگی می کنند می دونند من چی میگم.....خلاصه هممون جیغ کشیدیم و مهناز

هم همانطور که  لباساشو  تکون میداد جیغ میکشید......از اون طرف هم دختر حاج خانوم با پسرش

اومده بودند به حاج خانوم سر بزنند......وقتی صدای جیغ رو شنیدند فکر کردند یکی از ما آتیش گرفته 

و هراسون خودشون رو  به طبقه پائین رسوندند......وقتی ماجرا رو فهمیدن ....پسر اون خانوم مشغول

پیدا کردن وکشتن اون هزار پا شد......در همین گیر و دار مهناز و رزیتا  سریع رفتند روسری رو سرشون

کردند.......پسر اون خانوم هزار پا رو کشت و برد که بندازه تو حیاط......من هنوز قدرت هیچ گونه 

حرکتی رو نداشتم و خشکم زده بود و همونجا نشسته بودم.....در همین موقع چشم دختر حاج خانوم

به من خورد که بدون پوشش اسلامی با کلی آثار جرم که جلوم پخش و پلا بود نشسته ام.......

با عصبانیت رو کرد بهم گفت، ای کافر... ای نامسلمون.... همین کا را رو میکنی که جو نورها بهتون  

حمله ور  می شن .....و در رو محکم بست و رفت ....... من:

مهناز و رزیتا می خندیدند

با خودم گفتم خدایا شکرت که زلزله نیومد وگرنه تمام کاسه کوزه ها سر من بد بخت می شکست

اون وقت جواب یه ملت رو باید می دادم...........

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:43  توسط آنا  | 
هر وقت آهنگهای دشتی به گوشم می خوره ،ناخوداگاه یاد ترمینال شیراز می افتم البته اون هم علت

داره... من دانشجوی یکی از شهرهای اطراف شیراز بودم....به هر حال باید از ترمینال شیراز به اون

شهر مورد نظر می رفتی.....همین که وارد ترمینال می شدی محکوم به شنیدنش بودی.....اونوقت

هر چی غم عالم بود می نشست رو دلت.......حساب کنید با دو تا ساک سنگین و در حال انفجار

هن هن کنان از دم در ترمینال که وارد می شدی این آهنگهای غمگین که می خورد  به گوشت....

همونجا احساس بی چارگی و بد بختی تمام وجودت رو پر می کرد.....بقول رزیتا که بچه مشهد بود

می گفت هر وقت وارد ترمینال شیراز میشم دلم می خواد خودم رو جر بدم.......و مهناز میگفت من

دلم میخواد خودم رو حلق آویز کنم.....من اما....دوست داشتم کسی حداقل کمکم کنه تا ساکهای

سنگین رو تا دم باجه بلیط فروشی ببرم...اما دریغ از یکبار کمک در طی این چند سال......آرزوش به دلم

موند.خلاصه تا ساعت حرکت اتوبوس محکوم به شنیدن بودی....و این که چکاره مملکت بودی بخوای

اعتراض کنی...........و اما وقتی به شهر مورد نظر می رسیدی همه اون حس های بی چارگی،جر دادن

و حلق آویز کردن .......از بین میرفت و جاش پر می شد از خنده و خوشی و درس و ........

 آخ یاد اون خیابون سر بالائی دانشگاه بخیر......یاد کل کل کردنهای مهناز ورزیتا بخیر........ 

یاد خواهران ملک پور  که جزء بسیج دانشگاه بودند با اون سیبیل هاشون  بخیر.......

یادمه پسرهای خوش تیپ و با حال دانشگاه برای اذیت کردن ازشون خواستگاری می کردند و ما چقدر

می خندیدیم.......چقدر زود گذشت.....انگار همین دیروز بود

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:40  توسط آنا  | 
دیشب همین طور که خونه مامانم اینا نشسته بودم با کلی مقدمه چینی گفتم من پرداخت قبض

موبایلم مونده فقط تا فردا وقت داره....چون همیشه پدرم زحمت رفتن به بانک رو می کشه......

یهو بابا گفت دخترم فردا اگه میری دستت درد نکنه قبض های ما رو هم ببر....قبض داداشت اینا

هم هست.....من هی اومدم بگم من فقط یه قبض موبایل دارم ..ولی نشد......ما هم که مظلوم...

چشم بابا.....چشم بابا....و دست از پا دراز تر برگشتم خونه..... خلاصه صبح کلی انرژی مثبت به خودم

دادم ورفتم سراغ شایان و اونو  برای مهد آماده کردم....در کوچه رو که باز کردم....چشمم خورد به کارگر

ساختمون روبروئی که در حال ساخت میباشه...چند تا نون بربری دستش بود و زل زل تو چشمام

نگاه کرد وچشمکی زد........خدایا ...........دوباره به خودم انرژی مثبت دادم و با شایان رفتیم مهد.

همین که اومدم برم ،دیدم مدیر مهد با عصبانیت صدام میکنه.......بی ادب مهلت نداد سلام کنم

شروع کرد تند تند به حرف زدن......ببینید مامان مهرشاد.....اینجا یه مهد خصوصیه من نمی تونم

به خاطر پسر شما با مادرهای دیگه درگیر بشم پسرتون فحشهای  خیلی بدی به دوستاش میده

همین دیروز یکی از بچه ها رو از سرسره هل داد نزدیک بود سرش بشکنه......همین طوری هم که

حرف می زد آب دهنشو مثل شیشه پاک کن می ریخت رو صورتم.اوه اوه.........خوب بذار منم یه چیزی

بگم....شما تصور کن همونطور که تند تند حرف میزد دستاش رو هم بالا پائین می برد.......فکر کنم

یه جا نفس کم اورد که من تونستم بهش بگم من مامان شایانم نه مهرشاد.....کاش مهرشاد

بود ویکی از اون فحشهای بدش رو بهش میداد

بازم به خودم انرژی مثبت دادم ورفتم بانک....اوه اوه.....قسمت باجه پرداخت قبوض چه صفی بود ....

ولی چاره ای نداشتم ...دقیقا یک ساعت و نیم وایسادم تا نوبتم شد...داشتم از کمر درد میمردم .

مسئول باجه تمام قبضها رو گرفت....بعد از کلی فس فس کردن  ،قبض موبایل رو برگردوند....گفتم

تاریخش که نگذشته؟؟؟گفت سیستم برای موبایل قطع شد...سیتم فقط برای موبایل قطع شده؟؟

آخه مگه میشه؟؟؟کم کم اعتراض ها بلند شد........گفت ممکنه یک ساعت دیگه وصل بشه ممکنه تا

بعد از ظهر هم طول بکشه.........منم که تحمل یک دقیقه موندن رو نداشتم.....خلاصه تمام قبض ها

پرداخت شد به جزء مال خودم.......بله ....دیگه نتونستم به خودم انرژی مثبت بدم....هر چی ناسزا

بود بار خودم کردم.......راستی شما قبض نداشتید؟؟؟؟

 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:23  توسط آنا  | 
خیلی کم پیش میاد شایان احساسش رو بروز بده وکلا بچه توداریه.....دیشب موقع خواب همش

میگفت من دلم می سوزه.......خیلی دلم می سوزه......هر وقت دلش می سوزه یعنی دلش

برای کسی تنگ شده.....آخه دلت برای کی می سوزه؟؟؟....گفت دلم برای محمد (پدرش) می سوزه.

چیکار باید کنم شایان؟؟!!!.....رفت عطر محمد رو  اورد و کمی از اون رو روی دستهام زد بعد برق

رو خاموش کرد ولبخند بر لب رو دستهام به خواب عمیقی فرو رفت.........خدایا نمردیم و بابا هم

شدیم.........................................................................

  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:47  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM