تبليغاتX
شانا
 
 
خدایی همه مسیج  دارن ما هم  مسیج .....امروز چهار تا مسیج  از بانکهای مختلف برام

ارسال شد:

بانک اقتصاد نوین            بانک صادرات

بانک سامان                 بانک ملی

نکنه تو خونه مون گنج پیدا شده ،ما خودمون خبر نداریم؟؟!!...مسیج هم  مسیج  های قدیم

یکی بود که دلش تنگ شه..........ای روزگار..........

با وجود این بانک ها ،بلند شم برم  حسابمو  از بانک سوئیس بکشم بیرون ...... 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 18:27  توسط آنا  | 
امروز صبح موفق شدم بعد از قرنی برم پیاده روی.یه پارک تمییز ، قشنگ وبزرگ نزدیک خونمون هست

که جون میده برای ورزش صبحگاهی، خلاصه ساعت ۳۰/۶ به اونجا رفتم و بعد از نیم ساعت پیاده روی

روی نیمکت قسمت وسایل ورزشی بانوان نشستم  روحیه ام شاد شده بود همین طور که داشتم لذت

میبردم یهو  یک بشکه ۲۲۰ کیلویی رو دیدم که هن هن کنان داره میاد .....فکر کنم شوهرش دم پارک

از ماشین پیادش کرد و گفت برو به امان خدا که شب میام دنبالت.......خوب معلومه اگه بمونه خونه

در و دیوار رو هم می خوره........

اومد و روی نیمکت کنار من نشست بنده خدا نفسش بالا نمی اومد .از شوک که اومدم بیرون ..نامردی 

نکرد و یه شوک دیگه بهم وارد کرد.....از کیفش یه رشته طناب گرد بزرگ در اورد که روش پر بود از 

حلقه های درشت و شروع کرد اون رو به آرومی تو دستاش چر خوندن.....

ببخشید این چیه؟؟؟    با تعجب نگاهی کرد وگفت وا خوب تسبیحه دیگه....  خاک بر سرم ....تسبیح...؟؟

به این بزرگی؟؟ اونم سر صبح؟؟؟ حالا من فکر کردم یه وسیله ورزشی برای نرمش مچ دست و

انگشتاست. به جان خودم هیچ شباهتی به تسبیح نداشت....جای شایان خالی ..الان اونو ازش

میگرفت و من میتونستم تو کتاب رکورد جهانی ثبتش کنم......بزرگترین تسبیح جهان.......

همانطور که اونو می چرخوند زیر لبش هم یه چیزی میگفت......تو دلم گفتم حتما داره میگه

می شه    نمی شه     می شه    نمی شه   دوسم داره   دوسم نداره  دوسم داره  دوسم نداره

وای خدای من اگه قسمت دوسم نداره برسه ومهره ها تموم شه چی؟؟؟! حتما غش میکنه و خودشو

میندازه رو من..... یه لحظه احساس خطر کردم گفتم تا مهره ها تموم نشده و من قطع نخاع نشدم 

برم.....خلاصه سریع اومدم خونه وشایان رو آماده کردم و بردمش مهد.....دارم فکر میکنم فردا هم برم یا نه؟؟

اگه قرار باشه هر روز بهم شوک وارد شه که چیزی ازم نمی مونه؟؟!!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 11:6  توسط آنا  | 
امروز شایان رو مهد نبردم و با هم خونه موندیم نمی دونم تو مهد در مورد پیامبران چی گفتند که چند

وقته همش میگه من از همه چیز با خبرم و پیامبرم....پناه بر خدا وقتی اولین بار ازش شنیدم از خنده

داشتم منفجر میشدم ولی جلوی خودمو گرفتم چون خیلی ناراحت میشه .خلاصه با کلی آب و تاب

امروز داشت برای مامانم تعریف می کرد که خدا باهاش صحبت میکنه بیچاره مامانم از تعجب چشماش

گرد شده بود .........به هم گفت این بچه رو پارکی٬ جایی ببر بذار از این حال و هوا بیاد بیرون .حالا قراره

ببرمش پارک٬ البته نه به خاطره پیامبر بودنش.....

 تمام صبح رو شجریان گوش کردم آخر شایان حوصله اش سر رفت و گفت مامان تو عاشق خود

شدریانی؟؟!!!!    به شجریان میگه شدریان

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 15:29  توسط آنا  | 
امروز تصمیم گرفتم به خاطر دو کیلو اضافه وزنم که در ایام عید اضافه شده وتو حجم شکمم

تاثیر گذاشته رژیم بگیرم ولی نمیدونم چرا مثل قحطی زده ها هر چی رو که می دیدم می خوردم

بعد هم میگفتم بعد از این دیگه نمی خورم!!!! اعتماد به نفسم منو کشته. خلاصه هر چی تو یخچال

بود پاک سازی شد من که سمت میوه زیاد نمی رم تند تند میوه پوست می گرفتم و می خوردم تازه

بماند که شام  مفصلی هم درست کردم آخه شایان چه گناهی کرده اون باید یه چیزی بخوره؟؟!!!!

فکر می کنید من دیونم بشینم شام بخورم ..... ولی نا گفته نماند که گشنمه. بخدا شکمو نیستم

فکر کنم به کلمه رژیم آلرژی پیدا کردم .دلم برای اون کسایی که چاق هستند و رژیم می گیرند

می سوزه پس بگو چرا هیچ تکونی از نظر وزن نمی خورندامیدوارم این اضافه وزن اگه زبونم لال

کم نشد لااقل اضافه نشه....که بعد داستان ادامه دار میشه . 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:53  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM