می کنی؟ بچه که بودم از خونه تکونی مادرم می فهمیدم بهار نزدیکه و لحظه شماری می کردم عید بیاد
و ما برای تعطیلات به خونه مادر برزگم بریم آخ که دلم لک زده برای اون موقعها٬ چقدر خوب و شیرین بود
همه چیز بوی تازگی می داد قبل از اینکه عید بیاد بارها لباس تازه ام رو می پوشیدم و مانور میدادم و
لذت میبردم ولی همین که روز اول عید میشد خجالت می کشیدم لباسمو بپو شم چقدر یواشکی آ جیل
می خوردم و بعد دل درده شروع میشد و جرات نمی کردم بگم . نمیدونم ولی بهار هرچی هست این
حس رو بهم می ده که زندگی زیباست پس لذت ببرم ٬ وگرنه باختم و هر وقت اسم بهار میاد یاد شعر
شاملو می افتم ...........
وارتان بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبودن
خاصه در بهار
پس الهی هممون سلامت وتندرست باشیم وزندگیمون اون طوری که دوست داریم باشه و مثل بهار
خوشرنگ و خوشبو باشه.
یک سبد سلامتی براتون ارزومندم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب شایان زود خوابید با کلی سوال در مورد اینکه خدا چه رنگیه؟؟؟ به نظر خودش خدا سفیده و کلی
غصه که چرا ابی نیست تا اونو ببینه!؟؟ میگه مامان چون خدا سفیده یهو حواسم پرت میشه از روش رد
میشم اونوقت اون ناراحت میشه....................
به خودم گفتم چه جالب پس باید رنگی بود تا دیده شد!!!؟ وگرنه نتنها دیده نمیشی بلکه له میشی
یهو دلم برای خودم و خودش سوخت نمیدونه که ما بی رنگه بیرنگیم چه برسه به سفید.
کاش میشد گذاشت و رفت بی هیچ ترسی کاش میشدجوهر٬ روی گلهای قالی ریخت و خندید
کاش میشد انگشت تو چشم کسی کرد ونترسید کاش میشد همه دوست داشتن رو کادو کرد و بخشید
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|