تبليغاتX
شانا
 
 
 

........................................این روزها مثل یه کودک شش ساله پر از بهانه ام.

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:50  توسط آنا  | 
 

ــــ آدم حاضر جوابی نیستم اون لحظه که باید جواب بدم لال مونی می گیرم و هیچی به ذهنم نمی رسه

اما نیم ساعت بعد یا شایدم چند ساعت بعد تازه می گم اه..کاشکی اینو میگفتم اه..کاشکی اونو می

گفتم اونوقت حرص می خورم و خودم رو سر زنش می کنم.

ــــ آدم مظلومی هم نیستم به وقتش آنچنان پاچه ای می گیرم که نگو و نپرس......

ــــ هیچ رقمی و تحت هیچ شرایطی آدم چاپلوس و پاچه خواری نیستم و اگه همچین آدمی به پستم

بخوره رابطه ام رو به صفر می رسونم.

ــــ اگه غریبه باشی و بیست ساعت هم کنارم بنشینی امکان نداره سر صحبت رو باز کنم.....نه این که

خجالتی باشم نه....... کلا ذاتم این طوریه.

ــــ رنگ آبی رو دوست دارم .

ــــ هر وقت میام به حرف دو نفر یواشکی گوش کنم حتی اگر یه قدم هم فاصله داشته باشم این گوشهام

اتو ماتیک وار کر مادر زاد می شن بخدا اگه یه کلمه بشنوم چی می گن؟؟!! اما این شایان تو حموم زیر

دوش آب هم که باشه اگه در موردش صحبت کنم در حموم رو باز می کنه می گه اه مامان من کی؟ این

کار رو کردم چرا الکی می گی؟؟؟  

ـــ هیچ وقت نشده  برای توجیح کار اشتباهی که کردم از دیگران هزینه کنم و کارم رو تقصیر دیگران بندازم

حتی در کودکی.

ــــ دوستانی که دارم اکثرا آدمهای شاد و پر انرژی هستن یعنی نا خود اگاه به سمت این تیپ آدمها

کشیده می شم.

ــــ طنز رو دوست دارم کمی هم شیطونم .تنهایی رو بیش از هر چیزی دوست دارم.

ــــ فعلا همین ها تا بعد..........

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 3:19  توسط آنا  | 
 

ساعت از دو نیمه شب گذشته خوابم نمی یاد دوست دارم یه نوشیدنی گرم بخورم تو تنبلی و دو دلی پا

می شم یه چای می ذارم آروم می رم تو اتاق کلید برق رو  روشن می کنم .....چیکار کنم ؟؟

پشت کامپیوتر می شینم هنوز پنج دقیقه نشده که خاموش می کنه تازگی ها ویروسی شده قاط می

زنه ....مرده شور آقای اکبری رو ببرن با این کامپیوتر درست کردنش هر وقت میاد درستش کنه گند می

زنه به کل سیستم و خلاص.....من نمی دونم این بشر چرا اینقدر اعتماد به نفسش بالاست گند می زنه

اونوقت ادعاش گوش خر رو هم کر می کنه . دوست دارم عین یه حشره یه سنجاق فرو کنم تو سینه اش

اونوقت بچسبونمش به دیوار تا همونجا جون بکنه .......

صبح باید شایان رو ببرم کلاس زبان یه یک ساعتی هم باید همونجا بشینم تا شازده تعطیل شه....موقع

ناهار بهم می گفت من دلم می خواد یه زن بگیرم که  برام ده تا بچه بیاره ...براش یه کلفت هم می

گیرم تا بهش تو کارای خونه کمک کنه همچون با آب و تاب تعریف می کرد که حد نداره بعدشم بهم گفت

تو فکر می کنی برام این همه بچه بیاره؟؟ منم گفتم مگه اینکه با یه گربه ازدواج کنی............

آقایون سیاسی هم که دارن بهم  دیگه نون قرض می دن ایشون سرمایه ملی٬اوشون ثروت این انقلاب ٬  

ایشون زحمت کشیده انقلاب ٬   اوشون خدای ملت   دوباره هر چی کاسه کوزه بود سر این ملت بد بخت

شکست ملتی که به قول خودشون همشون مایه شر و فسادند   انگار که هیچ وقت هیچ آدمی توی این

کره خاکی پاک نیست ...اصلا نوشتن در موردشون دیگه حالم رو بهم می زنه.............

اینارو دیشب نوشتم ولی خوب کامپیوتر بازی در اورد  باعث شد امروز این مطلب رو ارسال کنم.

 

  نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 13:45  توسط آنا  | 
 

وای چه حالی می ده به خاطر عمل لازک چشم چند روزی چشمات بسته باشه و روی تخت خونه دراز

بکشی و تند تند برات آبمیوه و خوراکی بیارن و قربون صدقه ات برن .......وای که چه حالی می ده مسکن

ها رو دونه دونه بالا بندازی و نفهمی کی به کیه و چی به چیه .آی این چند روز بهم چسبید آی چسبید

اگه از دردش فاکتور بگیریم از شما چه پنهون کیف کردم ولی خوب بیشتر از این دیگه نمی شد ناز و نوز

کرد ای تف به روحت زندگی که همیشه ما تحتت رو به ما نشون دادی ....تف به روحت .

این روزها آهنگ های آرش سبحانی از گروه کیوسک رو گوش می کنم از سبکش خوشم .

 

  نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:19  توسط آنا  | 
 

بالاخره باید از یه جایی شروع می شد مگه می شه جلوی درک و شعور و فهم سیاسی ملت رو گرفت ؟

دلت قرص بود که این دفعه به خواسته ات می رسی و اینو باور داشتی .....همه نگاهشون منتظر یه

جرقه بود فقط یه جرقه کوچیک می تونست این جمعیت رو تبدیل به گوله ای از آتیش بکنه و اون جرقه با

کلمه تقلب شکل گرفت پس با بغضی در گلو فریاد بر آوردی   الله اکبر   مرگ بر دیکتاتور   زنده باد ایران آزاد

و چه خوش بینانه فکر کردی به حقت خواهی رسید ...........از آن طرف می شنیدی حق چی؟؟ حق

کی؟؟ و تو دلت پیچ می خورد و کم کم دلهره وجودت را فرا می گرفت  یعنی چی؟......نکنه همه اینها

بازی بود ؟ می خواستی بالا بیاوری  به بازیت گرفته بودند .....و این بار با ترس فریاد بر آوردی مرگ بر

دیکتاتور   ودر مقابل دیگر خبری از لبخند نبود این باطوم و تفنگ بود که رو به جمعیت گرفته بودند و تو گیج

بودی و دلت پیچ می خورد بوی خون دیوانه ات می کرد بقیه می دویدند زیر باران سنگ وتو همچنان گیج

با دهانی نیمه گشوده برای فریادی دیگر............از زد و خورد بی زار بودی....ماندی در خانه ....تلویزیون

مستند پخش می کرد  و تو دلت پیچ می خورد  دلت آن بیرون بود اگر به چهار میخشان بکشند؟؟؟

و شنیدی باید مبارزه کرد .....چطوری ؟ با ساختن یه گورستان جدید؟؟؟

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:56  توسط آنا  | 
 

ــ امتحانات شایان تموم شده رسما"سرویس شدیم توی این یه سال.  

ــ یه لاک پشت به اندازه یه تخم مرغ به جمعمون اضافه شده که با کلی کل کل کردن اسمش رو لاکی

گذاشتیم. لاکی جون فعلا تحت تعلیم شایان به سر می بره............

ـــ چه حالی ازت گرفته می شه وقتی یه نخ سیگار پاتک بزنی بعد نفهمی اون رو کجا گذاشتی.........

ـــ امروز آهنگ٬ گریه نکن محمد یاوری بد جوری رو اعصابم بود..........از ریتم آهنگ خوشم میاد.

ــ هی می گن  ما هستیم٬ ما هستیم٬ آخه کجا؟........ تو کش تنبان؟..........

ـــ  چه تبلیغاتی برای پست ریاست جمهوری راه افتاده  و من همچنان بی اعتماد.....................

ـــ این روزها به حرف و حرف و حرف .......می گذره.

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 0:17  توسط آنا  | 
 

همین طور که دراز کشیدم نا خود آگاه به یادش می افتم هر از گاهی فکر و یادش میاد سراغم و جودم رو

پر می کنه از چرا؟... آروم به پهلو غلت می زنم......... خوشگل و جذاب بود تمام مدت دوران ابتدایی با

هم دوست های صمیمی بودیم با اون که بچه بودم اما شرم مانع از اون می شد که از انگشتهای نداشته

دست راستش بپرسم تا اینکه خودش برام تعریف کرد تو دوران کودکی در اثر بی احتیاطی توی چرخ

گوشت انگشتانش چرخ شدن.خوش صحبت بود ومن دوسش داشتم کم کم به خونه هم دبگه می رفتیم

و درس می خوندیم خانواده ای کاملا مذهبی داشت پدرش یک بار یه داستان عجیب برامون تعریف کرد

که هنوز خوب یادمه.به پهلوی دیگه بر میگردم عرق کردم ..... برام تعریف کرده بود که خا له اش جز فعالان

سیاسی بوده و اویل انقلاب تو اوج بگیر بگیر توسط پدرش لو داده میشه و  اعدام می شه ..... می گفت

مادر بزرگم، پدرم رو نفرین کرده که فقط از خدا می خوام دخترت به سن دخترم برسه بعد جوون مرگ

شه تا حال و روز منو بفهمی..بارها و بارها این قضیه رو برام می گفت.دوران راهنمایی و دبیرستان تو یه

مدرسه بودیم ولی تو یه کلاس نبودیم ارتباطمون شده بود در حد یه سلام و علیک و گاهی صحبت و

شوخی....دختر درس خونی بود روز به روز هم جذاب تر و خوشگل تر می شد سال آخر دبیرستان ازش

شنیدم که افسردگی داره و از دارو استفاده میکنه تا اونجایی که من شنیدم  سر کلاس دینی با دبیر

مربوطه بحث می کرد و منکر خدا و امام .......می شد و انشا هایی می نوشت که سر و صدا می کرد با

وجود تذکرات زیاد و عمل نکردن به اونها از مدرسه اخراج شد هنوز یک ماهی از رفتنش به دبیرستان جدید

نگذشته بود که سر کلاس درس یه سیانور می خوره و خودکشی می کنه خبر مثل توپ تو مدرسه

پیچید ...تلخ بود و درد ناک ........چشمام رو می بندم و لحظه مرگش رو مجسم می کنم...چرا؟...برای

تشیع جنازه اش رفتم چند بار هم خانواده اش بازجویی شدند به دلیل اینکه چه طوری سیانور بدست

اورده بود .....از کجا ....از چه راهی.....  توسط چه کسی ....اما کسی پاسخی نداشت.......و دیگر هیچ.

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 3:33  توسط آنا  | 
 

آهنگهای چیپسی کینگ رو دوست دارم آرومم می کنه بعد ازمدتها دوباره شروع به گوش کردنشون کردم.

دارم یه نموره خودم رو تکون می دم و از تنبلی بیرون میام مدرسه شایان تقریبا نزدیک خونه ست دیگه با

ماشین دنبالش نمی رم پیاده میرم  پیاده هم با هم بر می گردیم فردا امتحان دیکته داره هر وقت

دیکته داره دل درد می گیره منم اول از کلمات آسون دیکته گفتم تا اعتماد به نفسش رو به دست بیاره

بعد کم کم کلمات سخت رو قاطیش کردم، دو تا غلط داشت حالا هم داره سی دی نگاه می کنه .

نمی دونم این بشر چه طوری راه می ره که زود کفشاش پاره می شن از اول مهر تا الان این چهارمین

کفشی ست که میخره تازه گی ها  به فوتبال هم  ارادت پیدا کرده که دیگه  وا مصیبت......

شماره کفشش به ۳۵ رسیده همین طوری پیش بره باید در آینده براش گیوه سفارش بدم.......

یارو همش پت پت می کنه... نمی تونه اون فکش رو درست حسابی باز کنه تا حرف بزنه اونوقت کاندید

ریاست جمهوری شده......خدایا این پت پتی ها رو از ما نگیر.

 

  نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:15  توسط آنا  | 
زندگی بازیست اما باید قواعد بازی را رعایت کرد

بعد از مدتها وقفه در نوشتن امروز رگ نوشتنم بد جوری قلنبه شده بود گفتم بیام چند خطی تایپ کنم

شاید از قلنبه گی رگمون کاسته شه....زندگیم می گذره اما قواعد بازی رو فراموش کردم دارم دور خودم

می چرخم    کم آوردم   در جا زدم  موندم   دیگه قدرت حرکت ندارم نمی تونم برای خودم برنامه درستی

داشته باشم داره از خودم بدم میاد نمی دونم چی می خوام توی یک نقطه وایسادم تمام بهونه ام شده

شایان.....بهونه کمی نیست دست و پام رو بسته اصلا مجالی برای خودم نمی مونه نه این که فکر کنی

وقت کم میارم نه......اصلا بحث زمان و ثانیه نیست اونقدر خودم رو درگیر بچه کردم که از خودم وا موندم

دو ماهی می شه یه کتاب خود آموز مکالمه انگلیسی دستم گرفتم خیر سرم بخونمش از ۲۰ صفحه جلو

تر نرفتم که نرفتم دلم یه تلنگر میخواد فقط یه تلنگر....... از بس این حرفها رو برای خودم تکرار کردم

خسته شدم از این به بعد برای فرار از تنبلی هر چند روز یک بار اینجا مطلب خواهم نوشت......

 

  نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:6  توسط آنا  | 
 

به آشپزخونه میرم کمی اونجا رو مرتب می کنم ظرفها رو می شورم یه چای برای خودم می ریزم بعد

با خیال راحت می شینم به روز نامه خوندن......مدتیه به دیدن و شنیدن اخبار آلرژی پیدا کردم تو 

مایه های کهیر زدن و کوبیده شدن پتک تو سرم برای اینکه تا شروع می شه سه کلمه هی تکرار میشه

هی رو اعصابت رژه می ره هی تاب تاب عباسی می کنه تا دهنت یه سرویس کامل شه غ.زه  ح.ماس

ا.س.ر.ا.ئیل   غ. ز ه   ح.ماس   ا.س.ر.ا.ئیل  غ.زه   ح.ماس    ا.س.را.ئیل  اه که حالم بعد شد .

تازگی ها چرا بکار بردن کلمات مردی از جنس خورشید یا مردی از جنس نور اینقدر زیاد شده؟؟یعنی چی

آخه!!! 

چای رو می خورم سرد شده تو ظرفشوئی خالیش می کنم یه چای دیگه می ریزم  وسایل سالاد الویه

رو آماده می کنم خیالم از بابت غذا راحت می شه می رم هال رو جمع و جور می کنم ریخت و پاش های

شازده رو دونه دونه بر می دارم تفنگ  مداد رنگی  دفتر  جوراب  و کتاب قصه های من و بابام .....چقدر

دیشب طفلک اصرار کرد براش بخونمش اما نخوندم....نه اینکه حوصله نداشته باشم نه ....فقط دلم

نمی خواست یعنی دوست نداشتم چه جور بگم گاهی خود خواهیم گل می کنه دوست ندارم کسی

آویزونم شه دوست دارم خودم باشم برای خودم کتاب بخونم و تمام کارها رو برای خودم انجام بدم و بس.

چای رو می خورم دوباره سرد شده به روی خودم نمی یارم فکر تغییر دکوراسیون اتاق شایان به سرم

می زنه ولی حسش نیست. افکارم قاطی پاتیه نمی تونم بهشون نظم بدم تمرکز ندارم احساس ضعف

 دارم شایدم دارم مریض می شم .....نمی دونم .....هر چی که هست  حس نوشتن هم نیست این

دومین باره که دارم این مطالب رو می نویسم و ثبتش می کنم اولین بار که نوشتم بعد از یه ربع از صفحه

وبلاگم این پست حذف شد حالا چه جوری و چرا معلوم نیست به هر حال من دوباره نوشتم البته با نقطه

بینشون.  ......................................................................................................................

.....................................................

 

  نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:51  توسط آنا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM